تبليغاتX
به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی...

همیشه دوست داشتم لااقل بتونم احساساتم رو واسه خودم به زبون قلم بیارم.

بعد از نوشتن کمی آروم میشم ولی این درمون ِاین درد نیست، شاید مرهم دردم باشه اما هر گز درمون نبوده و نیست.

یادش بخیر برا اولین بار دختری رو دوست داشتم و با اون نوشتن رو شروع کردم.

یادش بخیر وقتی نامزدم تنهام گذاشت وقتی ازش دفاع کردم و تو مترو با 10 نفر درگیر شدم و باز نوشتم.

یادش بخیر وقتی حس کردم هیچ وقت عاشق نمیشم و باز نوشتم.

یادش بخیر وقتی تنها بودم و باز نوشتم.

یادش بخیر و قتی نویسنده دلم شدم در حالی که سال پنجم مهندسی بودم و 30 واحد پاس کرده بودم.

یادش بخیر که برا بار سوم یه فرشته عاشقم شد و نوشتن رو کم کردم.

یادش بخیر نامزد سابقم من ِدبیر ِدبیرستان رو با تموم مشغلاتم، منی که دیوونم بود رو انداخت زندان و دیگه ننوشتم.

و وقت بخیر که باز مینویسم و مینویسم اما بی دلیل و عبث.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:8  توسط مهدیار | 

خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب جان کندنش قدیمیست

لعنت به این خود آزار سیگار پشت سیگار

صد صندلی در این ختم بی سرنشین کبودند

مردی تکیده بی زار سیگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش با جیغ های رنگی

شک و شروع انکار سیگار پشت سیگار

این پنج پنجه امشب هم خوابگان خاکند

بدرود دست و گیتار سیگار پشت سیگار

....خودکار من قدیمیست گاهی نمی نویسد

یک مارک بی خریدار سیگار پشت سیگار

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:41  توسط مهدیار | 

نه اينكه فكر كني مرهم احتياج نداشت

كه زخم هاي دل خون من علاج نداشت 

 

تو سبز ماندي و من برگ برگ خشكيدم

كه آنچه داشت شقايق به سينه كاج نداشت

 

منم ! خليفه ي تنهاي رانده از فردوس

خليفه اي كه از آغاز تخت و تاج نداشت

 

تفاوت من و اصحاب كهف در اين بود

كه سكه هاي من از ابتدا رواج نداشت

 

نخواست شيخ بيايد مرا كه يافتنم

چراغ نه ! كه به گشتن هم احتياج نداشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:35  توسط مهدیار | 

استاد میگفت برای مبارزه زیبا باید مثل مار برقصی و برای نمایش یه فایت واقعی برامون مثل یه مار رقصید و مبارزه کرد و با اون قامت رشیدش چنان به بدن من ِلاغر اندام پیچید که هنوز یادم نمیره چه طور عجز رو درک کردم.

روز بعد با اون خامی مختص تازه کارها میرقصیدم و مبارزه میکردم.

اما باز یه چیز جدید یاد گرفتم.

اون روز گفت مثل پلنگ سریع باش و با قاطعیت ، قدرت و شدت به نقطه آسیب پذیر دشمن حمله کن، همونطور که پلنگ با اون جسه کوچیکش با قاطعیت به گلوی میش بزرگ جسه حمله میکنه و به طرفه العینی زمینگیرش میکنه.

روز بعد استاد به ما میگفت مثل پشه سریع باشید، همونطور که 5تا پشه میتونن یه آدم قوی هیکل رو کلافه کنن، وقتی قدرتتون نمیچربه از سرعتتون استفاده کنید، همونطور که اون پشه با سرعتش کاری میکنه که اون مرد قوی هیکل از ضعف، خودش تو سر و صورت خودش میزنه!

و روز بعد سبک جدید و جدید و جدید تر، استاد خیلی بزرگوارانه 99 قسمت هنر مبارزه رو به من یاد داد که تو مشت خفه کردن شهوت مقدمه ای برای قسمت نود و نهمش بود، و از روی بزرگواری توضیح داد که قسمت 100 این هنر رو تعقل و تعبد تواما نتیجه میده.

یادمه در جواب این سوال که استاد چطور کمال مبارزه رو یاد گرفتی فقط به من گفت:

چونکه صد آید نود هم پیش ماست!

و بعد گفت در حقیقت من به شما هنر زندگی کردن رو در غالب هنرهای رزمی آموزش میدم.

الان ضعف داره تو سرتاسر وجودم غوغا میکنه ولی سعه صدری که علم فن صدم به من داده مثل دستهای پینه بسته ام روحم رو پرداخته کرده و هر چند که لطافتو از روحم گرفت، ولی علم فن صدم میگه برای بقا چه در زنده مانی چه در زندگانی باید گرفتن امتیازاتی رو به قدرت معنویمون واگذار کنیم، باید قبول کنیم از این مورد ناگزیریم.

 

به خودم میگم مهدیار بهونه ای بیش نیست، مهم نشونی از جانانه که یه خلوص شفاف طلب میکنه:

 

نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سهو

اهل دل را، بوی جان می آید از نامم هنوز

 

و هنر یعنی عمق بخشیدن، یعنی باعث لذت ژرف در مخاطب شدن.

درک هنر یعنی درک حافظ و یا تلاش برای درک فردریش نیچه آلمانی و یا حتا درک پسر نیازمندی که از فرط نیاز به دنیا کور شده و علی رغم ظاهر وجیهش در به در دنبال مرتفع کردن نیازشه چه به عنف چه به عرف!

هنر یعنی تلاش کردن همراه با علم به این که:

 

لیس للانسان الا ما سعی

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:15  توسط مهدیار | 

دست من نیست به خدا دیدن تو عادتمه

رفتن و رد شدن از کوچه تو عادتمه

 

به تمنای نگاهی یا شنیدن صدایی

روز و شب پرسه زدن تو کوچه ها عادتمه

 

اگه دستاتو ندارم که تو دستم بگیرم

حس گرمای دو دستت توی خواب عادتمه

 

اگه چشماتو ندارم تا واسم آینه بشه

گریه کردن جلوی آینه یه جور عادتمه

 

واسه اینکه بتونم یادتو از یاد ببرم

تکرار اسم قشنگت تو دلم عادتمه

 

نه که فکر کنی هنوز یه ظرفی روی آتیشم

سوختن و جوشیدن و غل غل زدن عادتمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:30  توسط مهدیار | 

قبلا ها تو وبلاگم شعرها و نوشته های قلنبه سلنبه ی خودمو میذاشتم.

اما بازم برا دلم حرفای ساده ی ساده ی ساده ی دلمو میارم تو وبلاگ، آخه خیلی دلم براشون تنگ شده!

میدونید به نظر من همه حرف دلا یکیه یعنی اصلش ثابته ولی این شاخ و برگاشه که متفاوته، ما میتونیم همدیگه رو خوب درک کنیم ولی شرطش اینه که تو شرایط یکسان قرار بگیریم.

 باور کنید همه راه ها رو نباید رفت و همه چیز رو نباید امتحان کرد؛ به من گفتن و من شنیدم و دیدم که مخدر و الکل میتونه در نهایت تبدیل به عامل درد و رنج بشه برا همین تا امروز طرفش نرفتم و حتما خیلیا کارمو تائید میکنن، حالا منم تجربه خودمو میگم شاید یکی شنید و ازش تبعیت کرد تا راهیو که یکی اشتباه بودنشو تجربه کرده رو باز تجربه نکنه.

به قول حرفی که بالا زدم برا درک هم باید شرایطمون یکسان باشه، اگه دوست دارید حرفمو با جون و دل درک کنید آروم باشید، سعی کنید دنیا رو امن فرض کنید، خودتونو در رفاه نسبی تصور کنید و آهنگ                   west across the ocean see رو از ونجلیس گوش کنید (اسم این آهنگ رو خودم واسه خودم گذاشتم AGAPE یعنی عشق الهی)، و بدونید که برای داشتن حال خوب خونه و ویلا و مدرک بالا لازم نیست، باور کنید برای داشتن خونه و ویلا و مدرک بالا داشتن حال خوب لازمه.

الان به این رسیدم که عشق آخرین وشاید اولین لذت دنیاست، کاش اونایی که درگیرشن قدرشو بدونن و مثل سلامتی و جوونی که تا از دستش ندی قدرشو نمیدونی، از دستش ندن.

الان که عاشقم میدونم دشمن جونیم که چند ماه تا چند لحظه پیش به خونش تشنه بودم هم اصلش ثابته و مثل خودم میمونه، پس دیگه دلیلی برا تنفر وجود نداره.

وای خدا شکرت، من دارم با کل کائنات عشق میکنم چون با خدا عشق کردم و به این رسیدم که خدا منو میبینه و به این افتخار کردم مالکم خداست و من مال خدام، همونطور که مثلا زنی پیش دوستاش به این مینازه که شوهرم فلان بازیگر معروفه.

از خدا بزرگتر و بهتر و مهربون تر که نداریم، داریم؟

به قول باروخ اسپینوزا: خدا بی نهایتی صفات لایتناهی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 1:8  توسط مهدیار | 

ماه رمضان شد می و میخانه برافتاد

عشق وطرب وباده به وقت سحر افتاد

افطار به می کرد برم پیر خرابات

گفتم که تورا روز به برگ ثمر افتاد

با باده وضو گیر که در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بارور افتاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط مهدیار | 

متروکم

ترسناک

آنقدر که حتی

کلاغ ها هم از من می گریزند.

تنها چند قطره خنده

لبانم را تر کرد

وقتی که باد

بودنم را فهمید و از من

کلاه برداری کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:39  توسط مهدیار | 

گاهی میسر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن ازعشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفت است می رود

 وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

 گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیری است بی نشانه که از شصت می رود

بی را ه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

 وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:24  توسط مهدیار | 

جنازه اي شده ام روي دست ها مانده
نمي پذيردم انگار خاك وا مانده

 

حرير نيلي يكدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگي ام آي زير پا مانده

جنازه اي شده ام و راه مي روم گاهي
ميان خاطره هايي كه از تو جا مانده

وطن كه كوچه بن بست نامرادي هاست
و خانه اي كه در آن يك جهان عزا مانده

درست اگر كه بگويم خرابه اي متروك
كه توي آن نه غريبه نه آشنا مانده

به احترام تو شايد ادامه دارد اين –
جنازه اين تهيِ لنگ در هوا مانده

و زير توده سنگين بغض خم شده ايم
دوباره عشق، تكاني به شانه هامان ده!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:33  توسط مهدیار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید


بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
پیوندها
!my 360
انجمن خوشنویسان ایران
زنده یاد قیصر امین پور
میلاد عرفان پور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM