![]() |
![]() |
|
|
در دنیا مردمانی چنان گرسنه هستند، که خدا را جز به صورت نان، نمی بینند. و انسان برای شر خود دعا می کند و خدا برای او خیر می خواهد و انسان بسیار عجول است .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:33 توسط مهدیار |
|
|
گل نازم تو با من مهربون باش واسه چشمام پل رنگین کمون باش اسیر باد و بارونم شب و روز گل این باغ بی نام و نشون باش پناه این دل بی آشیون باش دلم تنگه تو با من مهربون باش مثه ابرا دل من پاره پاره ست دوباره عطر تو پیچیده در باد نفس امشب برام عمر دوباره است پناه این دل بی آشیون باش دلم تنگه تو با من مهربون باش که چشماتو به یاد من میاره تماشای تو زیر عطر بارون چه با من می کنه امشب دوباره شب و تنهایی و ماه و ستاره پناه این دل بی آشیون باش دلم تنگه تو با من مهربون باش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:54 توسط مهدیار |
|
|
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:41 توسط مهدیار |
|
|
خواب روياي فراموشيها ست!
. .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:54 توسط مهدیار |
|
|
. . . در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:45 توسط مهدیار |
|
|
یک مرد خمیده، کنج واگن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:40 توسط مهدیار |
|
|
این شعر زیر از سایت انجمن شاعران ایرانه، یعنی وقتی این شعر، که شعر بدی هم نیست یکی از قشنگترین شعرهای انتخابی انجمن شاعران ایرانه، یا شعر حافظ شعر نیست: حلاوتی که تو را در چه زنخدان است به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق یا انجمن صلاحیت نداره و باید اسمشو بذارن مثلا انجمن گردیان ایران!(البته در مورد شاعرای با حس و شعورمون مثل آقای ساعد باقری و عبدالجبار کاکایی که جداً بزرگ هستند من صلاحیت نظر دادن رو ندارم) مقایسه شاعر این دو شعر به عنوان انتخاب شاعران نمونه ملی برای ارتقای شعر فارسی با خودتون: روزهاست كه ميخوانم اين چه سري است؟ تعریف شعر به نظرم باید خیلی پیچیده باشه اما شاید یه بند تعریف شعر، با واژگان کم بسیار گفتن باشه، به قول حافظ: بیا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندک و معنای بسیار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:14 توسط مهدیار |
|
|
تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست... همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:2 توسط مهدیار |
|
|
در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:33 توسط مهدیار |
|
|
تو هم بالاخره در آتش سوختي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:8 توسط مهدیار |
|
|
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط مهدیار |
|
|
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:30 توسط مهدیار |
|
|
به حرمت جایی که همین حالا از اون جا بر گشتم شعر دوم امروز رو میذارم.
از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام گل کرد خار خار شب بی قراری ام تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو دیدم هزار چشم ، در آیینه کاری ام گر من به شوق دیدنت از خویش می روم از خویش می روم که تو با خود بیاری ام بود و نبود من همه از دست رفته است باری ، مگر تو دست بر آری به یاری ام کاری به کار غیر ندارم که عاقبت مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار با رود ، رو به سوی تو دارم که جاری ام با ناخنم به سنگ نوشتم : بیا بیا زان پیش تر که پاک شود یادگاری ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:48 توسط مهدیار |
|
|
بی حرمتی به ساحـت خوبان قشـنگ نیسـت بــاور کــنــید پـاسـخ آیـیـنـه سـنگ نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:33 توسط مهدیار |
|
|
بدرود یار، وعده دیدار بعد مرگ بوس و کنار و بزم بی اغیار بعد مرگ غمگین مشو که تازه چو گل می کند تو را بر گور ما سرشک تو ، ای یار ، بعد مرگ گفتم به وقت مرگ نهم سر به دامنت نگذاشتی ، گذاشتم این کار بعد مرگ در زندگی اگر چه تو را خار کرد یار از جان عزیز تر شوی ای خار بعد مرگ در حیرتی که دشمن جان تو یار تو ست ؟ بگذر که فاش می شود اسرار بعد مرگ پرسی چرا گلایه ندارم ز جور دوست ؟ ای دوست این مشاجره بگذار بعد مرگ با صد هنر چرا نشدم کامیاب از او ؟ بگذار این حدیث دلا زار، بعد مرگ سرنا خیال باز و مرنج از غرور او بر پای خود فتاده اش انگار بعد مرگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13 توسط مهدیار |
|
|
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست «بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:21 توسط مهدیار |
|
|
ملوانان! بادبان ها را بکشید، لنگر هایتان را هم، بند تنبانتان را هم، خیلی سفت، خیلی محکم. اینجا... خدا اصل و اما... اصل ناخدا ست، نا خدا، ناتوان، نا شنوا، نادان، نابینا... ناخدا! طناب افکار مرا به عرش گره بزن وطناب عرشه رویاهات را در خشکی به اسکله! ای نا خدا! نکند باز باز شود و من از اصل بیفتم و تو باقی را به به گرداب سکندر راه نمایانی تا موج تلالو چشمان دخترکی خالدار مارا ببرد به ناکجا. اما ناخدا! باز هم، باز هم و بازهم. آخر مرا به کرجی مواج دریاها خواهی سپرد، به امید نا امیدی که مقصد کشتی ِشکسته مان است به یاد گرداب وهمی که روزگار ما را با خود برد ای ناخدا! ای سرهنگ ِ هنگ ناوی های ِبی خود و بی خدا بخشوده خواهی شد! پس... هر چه میخواهی کن اما بد نیست به پشیزی معرفت به چشم بند چشم ِنابینایت که بینش و بینایی را عاجز کرده رنگ دهی. کاش سکان را به ملوانت میدادی تا تو را به دیار ماه دلالت کند جایی فراسوی ظلمات اندیشه! اما... ناخدا اسمت را باد می برد، و یادت را من و من را بازی هایت، و تو را موج توهم یا شاید طوفان فنا و یادم را... اصلا مهم نیست! بادبانها را بکشید و لنگرهایتان را با نهایت سرعت به مقصد تاریکی و سردرگمی وقتی ناخدایمان نا خداست برای کشتی چه سود که سر نشینان و ملونان با خود باشند یا با خدا؟ در زاویه تاریک و ساکتی از این ظلمت قایق را به آب خواهم انداخت تا بی تلاش به عدم ره نسپار تا اگر قسمت مرگ ِهم سفر ها و مرگ ِناخداست برای نجاتشان لا اقل بی توجه به نتیجه تمامی سعی خود را کرده باشم حتا بی توجه به وظیفه، محض رضای دلی رنجور! شاید... شاید در این راه عدم به سویم راه سپارد اما تشنه ام تشنه جرعه ای زان لا جرعه... هرچند ممات پی در پی در پی ِما ست! ای ناخدا! اقیانوس، بی آواز ِاغواگرانه ی افسونگران فریبت میدهد ای خدا! بوی جان... می آید از نامم! ناخدا اگر با موم گوش ملوانان را پر کردی حال که یارای بر عرشه بستنت نیست شهامتش را داشته باش تا برای اندکی و کمتر از اندکی چشمان خود را نیز ببندی تا بوی جان الهام بخشت باشد نه وهم ِافسون ِاغواگرانه ی زمان! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:48 توسط مهدیار |
|
|
بود عالی همتی صاحب کمال گشت عاشق بر یکی صاحب جمال از قضا معشوق آن دلداده مَرد شد چو شاخ زعفران باریک و زرد مرد عاشق را خبر دادند از آن کارد اندر دست میآمد دوان گفت جانان را بخواهم کشت زار تا به مرگ خود نمیرد آن نگار مردمان گفتند بس شوریدهای تو در این کشتن چه حکمت دیدهای گفت چون بر دست من شد کشته یار در قصاص او کشندم زار زار پس چو یرخیزد قیامت پیش جمع در قصاص او بسوزندم چو شمع هم شوم زو کشته امروز از هوس سوخته فردا از او، اینم نه بس؟ پس بود اینجا و آنجا کام من سوخته یا کشته او نام من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 3:28 توسط مهدیار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید بلاغت غم من انتشار خواهد یافت اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 |
| پیوندها |
|
!my 360 انجمن خوشنویسان ایران زنده یاد قیصر امین پور میلاد عرفان پور |
|
RSS
|