تبليغاتX
به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی...

 

در دنیا مردمانی چنان گرسنه هستند، که خدا را جز به صورت نان، نمی بینند.

و انسان برای شر خود دعا می کند و خدا برای او خیر می خواهد و انسان بسیار عجول است .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:33  توسط مهدیار | 

 

گل نازم

تو با من مهربون باش

واسه چشمام پل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم شب و روز

گل این باغ بی نام و نشون باش

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستاره است

مثه ابرا دل من پاره پاره ست

دوباره عطر تو پیچیده در باد

نفس امشب برام عمر دوباره است

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

گل نازم بگو بارون بباره

که چشماتو به یاد من میاره

تماشای تو زیر عطر بارون

چه با من می کنه امشب دوباره

شب و تنهایی و ماه و ستاره

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:54  توسط مهدیار | 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند


 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند


نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند


چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند


 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:41  توسط مهدیار | 

 

خواب روياي فراموشيها ست!
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست.
من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم
و ندايي كه به من گويد:
گر چه شب تاريك است
دل قوي دار
سحر نزديك است

دل من
خواب پروانه شدن مي بيند
صبحگاهان خورشيد
اولين تابشش از ديده من
شبنم خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پرمرغان صداقت آبي است
ديده در آينه صبح تو را مي بينند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پرو بال


تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
توچنان شبنم پاك سحري
نه
از آن پاكتري
توبهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست.
اي بهين باغ و بهارانم تو!

سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
درمن اين سبزي هذيان از توست
سبزي چشم تو تخديرم كرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده خود به كجا بشتابم؟
مرغ آبي اينجاست
.

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:54  توسط مهدیار | 

.

.

.

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!
كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن!
باز كن پنجره را!
تو اگر باز كني پنجره را!
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد

آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من ترا خواهم برد
به شب جشن عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست زدارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است.
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
امپراتوري پروسعت خود را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند!

گل قاصد آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:45  توسط مهدیار | 

یک مرد خمیده، کنج واگن
شد غرق و درون خود، فرو رفت
یک سایه‌ی ترسناک، در را
بی‌واهمه باز کرد و تو رفت
می‌رفت قطار و مرد می‌ماند
این بار، قطار ماند و او رفت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط مهدیار | 

این شعر زیر از سایت انجمن شاعران ایرانه، یعنی وقتی این شعر، که شعر بدی هم نیست یکی از قشنگ­ترین شعرهای انتخابی انجمن شاعران ایرانه، یا شعر حافظ شعر نیست:

 

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

 

یا انجمن صلاحیت نداره و باید اسمشو بذارن مثلا انجمن گردیان ایران!(البته در مورد شاعرای با حس و شعورمون مثل آقای ساعد باقری و عبدالجبار کاکایی که جداً بزرگ هستند من صلاحیت نظر دادن رو ندارم)

مقایسه شاعر این دو شعر به عنوان انتخاب شاعران نمونه ملی برای ارتقای شعر فارسی با خودتون:

روزهاست كه مي‌خوانم
هر روز مي‌خوانم
تكرار مي‌كنم، مرور مي‌كنم
و باز مي‌خوانم
اما هنوز اول خطم
درست مثل كسي كه تا به حال منطق نخوانده است

 

اين چه سري است؟
نمي‌دانم!
كه چه طور منطق ندانسته
فلسفه‌ي عميق چشمان تو را
                                    از حفظم؟!

 

 

 

تعریف شعر به نظرم باید خیلی پیچیده باشه اما شاید یه بند تعریف شعر، با واژگان کم بسیار گفتن باشه، به قول حافظ:

بیا و حال اهل درد بشنو

به لفظ اندک و معنای بسیار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:14  توسط مهدیار | 

تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست...

همه آزاد آزادن

همه بی درد بی دردن

تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:2  توسط مهدیار | 

در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد

 

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گويم
کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:33  توسط مهدیار | 

تو هم بالاخره در آتش سوختي
ابراهيم!
هِي گله گله گوسفند به تپه ها بردي
آتش دست و پا کردي و
به سرنوشت سيب زميني ها فکر کردي.
و خوشحال شدي که مثل آنها نيستي
يادت به خير
مي نشستي و
بي آنکه نت ها چيزي از تو بدانند،
بي تماشاچي،
براي حضار ني ناله مي کردي
مثل بابا بزرگ ها
مثل خدانظر،
که گوسفندهاش
هنوز به موسيقي ديگري عادت نکرده اند
حيف شد
درس امروزمان کمي شيرين بود
درسي از نهج البلاغه
«اي مالک ...»
خوش به حالمان که نيستيم
يک عده بعد از ما
نشسته اند از کمبودها حرف مي زنند و
نسبت به محيط و مساحت روستا،
حجم فاجعه را اندازه مي گيرند
و آتش را مقصر جلوه مي دهند
اما آتش بايد باشد
حتماٌ بايد باشد،
تا عده اي دود بگيرند و
دادِمان را بدهند بنويسند
بعد از کلماتي مثل راي،
مثل وعده،
مثل هشدار،
يا مثل همين کتاب هايي که سوخت،
بنويسند کنار بابا بعد نان
بنويسند کنار بابا بعد آب
و آب از آب تکان نخورد
مي گويند،
مسوولينِ امر نقشه هايشان را زير و رو کرده اند
و همين فردا
روستامان را کشف کرده اند
و سرماي اينجا را
به رسميت شناخته اند
نشر اکاذيب نکرده باشم،
يک عده،
آخرين نامه هاي سرگشاده ي ما را،
روي شيشه هاي بي بخار خانه هامان ديده اند
فيتيله فردا تعطيله
حتماٌ دستخط هاي بچه گانه ي ما
نخواندني بوده است
که تعطيلمان نکرده اند
اما
به کوري چشم همه ي دشمنان
خودِ فتيله غيرت به خرج داد
و براي هميشه تعطيلمان کرد
يادمان به خير.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:8  توسط مهدیار | 

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه


صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

 


در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم


هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

 


جانا به خرابات آ تا لذت جان بيني


جان را چه خوشي باشد بي صحبت جانانه

 


هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی


وان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه

 


ای لولی بربط زن تو مست تری یا من


ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

 


از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد


در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

 


چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ می شد


وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 


گفتم که رفیقی کن بامن که منت خویشم


گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 


گفتم زکجایی تو تسخر زد و گفت ای جان


نیمیم ز ترکستان نیمیم ز
فرغانه

 


نیمـیم ز آب و گل نیمـم ز جـان و دل


نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

 


من بی دل و دستارم در خانه خمارم


یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

 


تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می


زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

 


جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی


جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:50  توسط مهدیار | 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آن چنان مات که یک دم مژه برهم نزنی


مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:30  توسط مهدیار | 

به حرمت جایی که همین حالا از اون جا بر گشتم شعر دوم امروز رو میذارم.

 

از نو شکفت  نرگس    چشم  انتظاری ام                      گل کرد خار خار شب بی قراری ام

تا  شد  هزار  پاره  دل از  یک  نگاه  تو                     دیدم هزار چشم ، در آیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم                     از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته  است                        باری ، مگر تو دست بر آری به یاری ام

کاری  به  کار  غیر  ندارم  که  عاقبت                        مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا  ساحل  قرار  تو  چون  موج  بی قرار                     با رود ، رو به سوی تو دارم که جاری ام

با  ناخنم  به   سنگ  نوشتم  :  بیا   بیا                        زان پیش تر که پاک شود یادگاری ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:48  توسط مهدیار | 

بی حرمتی به ساحـت خوبان قشـنگ نیسـت

 

بــاور کــنــید پـاسـخ آیـیـنـه سـنگ نیست

 


سـوگــنــد می خــورم بــه مـــرام پرندگان


در عـرف ما سـزای پــریدن تـفنگ نیست

 


با بــرگ گل نـــوشـتـه بــه دیـوار بـاغ مـا


وقـــتــی بـیـا که حوصله غنچه تنگ نیست

 


در کــــــــارگــــــاه رنــگــرزان دیــار مــا


رنـــگـی بـرای پــوشـش آثـار ننگ نیسـت

 


از بــردگــی مــقـــام بـــلالـــی گرفتـه اند


در مـکتـبی که عزت انسان به رنگ نیست

 


دارد بــهــار مـی گــذرد بــا شـتــاب عـمـر


فــکـری کـنـید فرصت پـلکی درنگ نیست

 


وقــتــی کـه عـــاشــقـانه بنوشـی پــیاله را


فـرقــی مـیان طـعم شراب و شرنگ نیسـت

 


تـــنــهـــا یــکی بـه قله ی تاریخ می رســد


هــر مـرد پا شکـسته که تیـمور لنگ نیسـت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:33  توسط مهدیار | 

 

 

بدرود  یار، وعده دیدار بعد مرگ

بوس و کنار و بزم بی اغیار بعد مرگ

 

غمگین مشو که تازه چو گل می کند تو را

بر گور ما سرشک تو ، ای یار ، بعد مرگ

 

گفتم به وقت مرگ نهم سر به دامنت

نگذاشتی ، گذاشتم این کار بعد مرگ

 

در زندگی اگر چه تو را خار کرد یار

از جان عزیز تر شوی ای خار بعد مرگ

 

در حیرتی که دشمن جان تو یار تو ست ؟

بگذر که فاش می شود اسرار بعد مرگ

 

پرسی چرا گلایه ندارم ز جور دوست ؟

ای دوست این مشاجره بگذار بعد مرگ

 

با صد هنر چرا نشدم کامیاب از او ؟

بگذار این حدیث دلا زار،  بعد مرگ

 

سرنا خیال باز و مرنج از غرور او

بر پای خود فتاده اش انگار بعد مرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13  توسط مهدیار | 

آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا»زياد رفت و «چرا» در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:21  توسط مهدیار | 

ملوانان!

بادبان ها را بکشید،

لنگر هایتان را هم، بند تنبانتان را هم،

خیلی سفت، خیلی محکم.

 

اینجا...

خدا اصل

و اما...

 اصل ناخدا ست،

 نا خدا،

  ناتوان، نا شنوا،

      نادان، نابینا...   

 

 

ناخدا!

 طناب افکار مرا به عرش گره بزن

وطناب عرشه رویاهات را

در خشکی به اسکله!

 

ای نا خدا!

نکند باز باز شود

و من از اصل بیفتم

و تو باقی را به

به گرداب سکندر راه نمایانی

تا موج تلالو چشمان دخترکی خالدار

مارا ببرد به ناکجا.

 

اما ناخدا!
  نقشه راه انگار باز فریبمان داده،

    باز هم، باز هم و بازهم.

 

آخر مرا به کرجی مواج دریاها خواهی سپرد،

به امید نا امیدی که مقصد کشتی ِشکسته مان است

 به یاد گرداب وهمی

که روزگار ما را

با خود برد

 

 

ای ناخدا!

 ای سرهنگ ِ هنگ ناوی های ِبی خود و بی خدا

  بخشوده خواهی شد!

پس...

  هر چه میخواهی کن

اما بد نیست به پشیزی معرفت

به چشم بند چشم ِنابینایت

 که بینش و بینایی را عاجز کرده

  رنگ دهی.

 

 

 

کاش سکان را به ملوانت میدادی

تا تو را به دیار ماه دلالت کند

جایی فراسوی ظلمات اندیشه!

 

اما...

 

 

ناخدا

اسمت را باد می برد،

و یادت را من

 

و من را بازی هایت،

و تو را موج توهم یا شاید

طوفان فنا

 

و یادم را...

اصلا مهم نیست!

 

 

 

بادبانها را بکشید

و لنگرهایتان را

با نهایت سرعت به مقصد تاریکی و سردرگمی

 وقتی ناخدایمان نا خداست

برای کشتی چه سود که سر نشینان

و ملونان

با خود باشند یا با خدا؟

 

 

 

در زاویه تاریک و ساکتی از این ظلمت

قایق را به آب خواهم انداخت

تا بی تلاش

 به عدم ره نسپار

تا اگر قسمت مرگ ِهم سفر ها

و مرگ ِناخداست

 برای نجاتشان

 

لا اقل

 بی توجه به نتیجه

 تمامی سعی خود را کرده باشم

حتا بی توجه به وظیفه،
فقط یکبار

محض رضای دلی رنجور!

 

شاید...

شاید در این راه

عدم به سویم راه سپارد

اما تشنه ام

تشنه جرعه ای

 زان لا جرعه...

هرچند ممات پی در پی در پی ِما ست!

 

 

 

 

ای ناخدا!

اقیانوس، بی آواز ِاغواگرانه ی افسونگران

  فریبت میدهد

ای خدا!

بوی جان...

می آید از نامم!

 

 

ناخدا

اگر با موم گوش ملوانان را پر کردی

حال که یارای بر عرشه بستنت نیست

شهامتش را داشته باش

تا برای اندکی

و کمتر از اندکی

چشمان خود را نیز ببندی

   تا بوی جان الهام بخشت باشد

   نه وهم ِافسون ِاغواگرانه ی زمان!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:48  توسط مهدیار | 

بود عالی همتی صاحب کمال

گشت عاشق بر یکی صاحب جمال

 

از قضا معشوق آن دلداده مَرد

شد چو شاخ زعفران باریک و زرد

 

مرد عاشق را خبر دادند از آن

کارد اندر دست می­­آمد دوان

 

گفت جانان را بخواهم کشت زار

تا به مرگ خود نمیرد آن نگار

 

مردمان گفتند بس شوریده­ای

تو در این کشتن چه حکمت دیده­ای

 

گفت چون بر دست من شد کشته یار

در قصاص او کشندم زار زار

 

پس چو یرخیزد قیامت پیش جمع

در قصاص او بسوزندم چو شمع

 

هم شوم زو کشته امروز از هوس

سوخته فردا از او، اینم نه بس؟

 

پس بود اینجا و آنجا کام من

سوخته یا کشته او نام من

 

                         

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 3:28  توسط مهدیار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید


بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
پیوندها
!my 360
انجمن خوشنویسان ایران
زنده یاد قیصر امین پور
میلاد عرفان پور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM