تبليغاتX
به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی...

کسی که تو را دوست می دارد، دوست بدار و با او نیکبخت باش

خدا نگهدار ای عزیزی که گنج گرانبهای ما بودی، از این پس، دیگر گنج او باش!

ای کودک فرخنده، از خانواده ای به خانواده دیگر برو

برای ما اندوه و ملال بجای بگذار

اما به آنجا که می روی، سعادت و شادی با خود ببر

در اینجا که خانه ات بود، علاقه به نگهداری ات دارند

و در آن جا که از این پس خانه توست تو را می خواهند.

تو دختر، همسر، فرشته و کودکی

و به همین سبب دو وظیفه داری

به این خانواده درد و تاسف

و به آن خانواده شور و امید می دهی،

از این خانه با اشک بیرون می روی

و به آن خانواده با لبخند وارد می شوی.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:8  توسط مهدیار | 

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
 وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خاکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 5:59  توسط مهدیار | 

یه دیواره، یه دیواره، یه دیواره

 یه دیواره که پشتش هیچی نداره

 توک دیوارو پوشیدن سیه ابرون

 نمیاد دیگه خورشید از توشون بیرون

 یه پرنده ست، یه پرنده ست، یه پرنده ست

 یه پرنده ست که از پرواز خود خسته ست

 بن بالشو بستن دست دیروزا

 نمیاد دیگه حتا به یادش فردا

 یه روز یه خونه ای بود که تابستونا

 روی پشت بومش ولو میشد خورشید

 درخت انجیر پیری که تو باغ بود

 همه کودکی های مرا می دید

 یه مردابه، یه مردابه، یه مردابه

 یه مردابه توی تن از فراموشی

 یه چراغی که میره رو به خاموشی

 نگردد شعله ور بیهوده می کوشی

 

به نظر شما کدوم پرنده ست جز طائر خیال ما که حتا میتونه فردا رو به یاد بیاره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:11  توسط مهدیار | 

ادریس صلّی الله علیه جملۀ نجوم و کواکب با او در سخن آمدند ، از ماه پرسید که ترا چرا وقتی نور کم شود  و گاه زیادت؟ گفت بدانکه جرم من سیاه است و صیقل و صافی و مرا هیچ نوری نیست ، ولیکن وقتی در مقابلۀ آفتاب باشم بر قدر آنکه تقابل افتد از نور او مثالی در آئینۀ جرم من همچو صورتهای دیگر اجسام در آئینه ظاهر شود. چون بغایت تقابل رسم ، از حضیض هلالیّت باوج بدریّت ترقی کنم.
ادریس از او پرسید دوستی او با تو تا چه حدّیست؟ گفت تا بحدّی که هر گه که در خود نگرم در هنگام تقابل خورشید را بینم زیرا که مثال نور خورشید در من ظاهر است ، چنانکه همه ملأست ، سطح و صقالت روی من مستقر است بقبول نور او ، پس در هر نظری که بذات خود کنم همه خورشید را بینم. نبینی که اگر آئینه را در برابر خورشید بدارند صورت خورشید درو ظاهر گردد ، اگر تقدیراً آئینه را چشم بودی و در آن هنگام که در برابر خورشید است در خود نگریستی همه خورشید را دیدی اگر چه آهنست، ((انا الشمس)) گفتی زیرا که در خود الّا آفتاب ندیدی. اگر ((انا الحق)) یا ((سبحانی ما أعظم شأنی)) گوید عذر او را قبول ، واجب باشد ((حتّی توهّمت مما دنوت انّک انّی.))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:48  توسط مهدیار | 

سرخوش ز سبوي غم پنهاني خويشم           چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

   در بزم وصال تو نگويم ز كم و بيش              چون آينه خو كرده به حيرانی خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني                من محرم راز دل طوفاني خويشم

   يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي         عمري ست پشيمان ز پشيماني خويشم

از شوق شكر خند لبش جان نسپردم             شرمنده جانان ز گران جاني خويشم

بشكسته تر از خود نديدم به همه عمر          افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

هر چند "امين" بسته دنيا نيم اما                 دل بسته آن يار خراساني خويشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:26  توسط مهدیار | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می­آید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، که شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 5:33  توسط مهدیار | 

برو

   مطمئن باش و برو . . .

          ضربه ات کاری بود . . .

                    دل من سخت ‏شکست . . .

                               و چه زشت . . .

                                        به منو سادگی ام خندیدی . . .

   به ‏من و... عشقی پاک، که پر از یاد تو بود . . .

                      و خیالم می گفت : تا ابد ‏مال تو بود . . .

                                                            تو برو . . .

برو تا راحت تر، ‏تکه های دل خود را آرام، سر هم بند زنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 3:57  توسط مهدیار | 

آسمون بغضشو خالی میکنه

آدمو حالی به حالی میکنه

کوچه ها رنگ زمستون میگیرن

شیشه ها بخار و بارون میگیرن

آدما چتراشونو وا میکنن

گریه ی ابرو تماشا میکنن

نمیخوان مثل درختا تر بشن

از دل قطره ها با خبر بشن

نمیخوان بی هوا خیس آب بشن

زیر بارون بمونن خراب بشن

اما تو چترتو بستی کبوتر

زیر بارونا نشستی کبوتر

رفتیو سنگا شکستن بالتو

اومدی هیچکی نپرسید حالتو

بعضیا دشمنای خونی شدن

بعضیا غول بیابونی شدن

بعضیا میگن که بارون کدومه

بوی نم شرشر ناودون کدومه

دیدی آسمون خراب شدسر ما

غصه شد وصله ی بال و پر ما

حالا تو سایه نشینی مثل من

خوابای ابری میبینی مثل من

چقد اینجا میخوری خون جگر

کبوتر عصاتو بندازو بپر

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:15  توسط مهدیار | 

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خاکسترش را باد می برد
 وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خاکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:50  توسط مهدیار | 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید

 

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا

بنشینید به باغـــــــــی و مرا یاد کنید

 

یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان

چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

 

هر که دارد ز شما،مرغ اسیری به قفس

برده در باغ و به یاد منـــــش آزاد کنید

 

بیستون بر سر راه است مباد از شـیـریـن

خبری گفته و غمگین دل فرهــــــاد کنید

 

شمع اگر کشته شد از باد، ندارید عجب

یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:10  توسط مهدیار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید


بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
پیوندها
!my 360
انجمن خوشنویسان ایران
زنده یاد قیصر امین پور
میلاد عرفان پور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM