تبليغاتX
به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی...

احتراق لاله‌ را دیدیم ما
گل برفت و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل خون جوش بود
در فراق یاس مشکی پوش بود

یاس بوی مهربانی می‌دهد
عطر دوران جوانی می‌دهد

یاس ما را رو به پاکی می‌برد
رو به عشق اشتراکی می‌برد

یاس یک شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست

یاس مثل عطر پاک‌نیت است
یاس استنشاق معصومیت است

یاس بوی حوض کوثر می‌دهد
عطر اخلاق پیمبر می‌دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه‌های اشکش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
می‌چکاند اشک حیدر را به چاه

عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یک چشمه الماس است و بس

گریه آری گریه چون ابر چمن
بر کبود یاس و سرخ یاسمن

گریه کن زیرا که دخت آفتاب
بی خبر باید بخوابد در تراب

این دل یاس است و عطر یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین

گریه کن زیرا که کوثر خشک شد
زمزم این عطر نیت خشک شد

مدفن این ناله غیر از چاه نیست
جز تو کس از قبر او آگاه نیست

گریه بر فرق عدالت کن که فاق
می‌شود در زیر شمشیر نفاق

گریه بر تشت حسن کن تا سحر
که پر است از لخته خون جگر

گریه کن چون ابر بارانی به چاه
بر حسین تشنه لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت می‌برند
دخترانت را اسارت می‌برند

گریه بر بی دستی احساس کن
گریه بر طفلان بی عباس کن

گریه کن زیرا که گلها دیده‌اند
یاس های مهربان کوچیده‌اند

گریه کن زیرا که شبنم فانی است
هر گلی در معرض ویرانی است

ما سر خود را اسیری می‌بریم
ما جوانی را به پیری می‌بریم

زخم آن گل در تن من چاک شد
آن بهار مرده در من خاک شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:32  توسط مهدیار | 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبی داد آمد و بیداد شد


عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام


عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم


روزگارت باد شیرین شادباش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


از درو دیوارتان خون می چکد
خون من فرهادمجنون می چکد


این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون از حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام


عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود


چند روزی است حالم دیدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست


گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:51  توسط مهدیار | 

مانکن به خود قیافه ی سنگین گرفته بود

شاید دلش از این همه ماشین گرفته بود

 

رسمی تر از همیشه به یک مرد خیره شد

پیشانی اش برای کمی چین، گرفته بود

 

مانکن، به جُم نخوردنِ خود عمق می دهد

اونیز،ژست یک بُت ِ سنگین گرفته بود

 

یک شاه ِ بی تکلف و یک قصر شیشه ای

با این خیال مسخره تسکین گرفته بود

 

او اخم کرده باز و به این فکر می کند

ای کاش از این قشنگتر آزین گرفته بود

 

خون ِغرور در شریانهای چوبی اش

از فرط خشم،حالت بنزین گرفته بود

 

یک شب که پشت شیشه ی ویترین دو دست را

سمت نگاه دختر کف بین گرفته بود-

 

عاشق شدو به کولی کوچک سلام کرد

کولی ولی دو چشم، به پایین گرفته بود

 

مانکن که خاطرات خوشی ازهوا نداشت

یک لحظه هم برای کمی بغض ،جا نداشت –

 

آهی کشید و گردو غبار از تنش وزید

دیگر به سنگ بودن خود اعتنا نداشت

 

هر چند،مملو از هیجان بود- گریه اش

مثل ِ تکان نخوردن ِ پلکش صدا نداشت

 

حسی عجیب در دل او قصد اوج کرد

در یک قفس که روزنه ای از هوا نداشت

 

عاشق شدو ،به نیت پرواز پلک بست

آدم شدو پرنده شدو  شیشه را شکست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:13  توسط مهدیار | 

 

روزی شهریار وقتی در تهران بود، برای خرید نان در صف نانوایی ایستاده بود که یک نفر از راه رسیده و در جلوی شهریار ایستاده و نوبت وی را در صف تصاحب می کند. استاد وقتی به وی اعتراض میکند آن شخص از لهجه استاد متوجه میشود که استاد ترک زبان است و وی را مسخره و ترک خر می نامد. استاد نیز در جواب وی چنین می سراید:  

 


الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی

چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی

قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی

مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل

ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد
چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد

تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد

مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد

تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود

چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان

از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:5  توسط مهدیار | 

 

سلام...

خداحافظ...

چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كنيد

تا بل باز شود

اين در گم شده بر ديوار...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:16  توسط مهدیار | 

هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع ...
و درد
... هنوز دامنه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:49  توسط مهدیار | 

مرا اینجا از آن گلشن که آورد؟
ز شهر من مرا بی من که آورد؟

غریب است این کبود آدمیخوار
اجل
 هنگامهّ سنگ است و سوفار

زمینش چون عقیق ِ آس کرده ست
هوا از بوی خون آماس کرده ست

کلاه ابر دارد آفتابش
شرر در آستین دارد سحابش

جراحت  برق و اخگر انجم اوست
نحوست
  نیش مار و کژدم اوست

به گردون چون غزال ِ مانده در گل
مَه از خود می رود منزل به منزل

فرازش فتنه بار و فتنه بیز است
فرودش فتنه زار و فتنه خیز است

نه باغ است این، نه راغ است این ، نه گلشن
کجا گلخانه می ماند به گلخن؟!

نه سر دارم از این سودا نه سامان
که بی ما سوختم در شهر خامان

بسامان کی شود کار من از شاه
کزین دریوزه مردم
گم کنم راه

بپردازم از این اشباح خونخوار 
کزین سان می نمایند آدمی وار

مگس وش عنکبوت کام و نام اند
به قوّت گرم قوت ِ
 بام و شام اند

سراب است این، سرابُستان من نیست
مرا بیدای این وادی دمن نیست

خوشا عهد وقوف و شهریاران
خوشا با
 زُمره طوف ِ شهر ِ یاران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:3  توسط مهدیار | 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

كه جز ملال نصیبی نمی‌برید از من

 

خزان به قیمت جان جار می‌زنید، اما

بهار را به پشیزی نمی‌خرید از من

 

 

و گر فرو بنشیند ز خون من عطشی

چه جای واهمه؟ تیغ از شما، ورید از من

 

برایتان چه بگویم زیاده؟ بانوی من!

شما كه با غم من آشناترید از من

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:15  توسط مهدیار | 

 پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی

یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی

یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی

کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی

این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی

با خط چلیپای پرازخون بنویسید
رفته است مسیحایی بالای صلیبی

پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی

گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:6  توسط مهدیار | 

ديري است كه دل، آن دل دلتنگ شدن ها
بي دغدغه تن داده به اين سنگ شدن ها
آه اي نفس از نفس افتاده، كجا رفت
در ناي ني افتادن و آهنگ شدن ها
كو ذوق چكيدن ز سر انگشت جنون كو؟
جاري به رگ سوخته چنگ شدن ها
زين رفتن كاهل چه تمناي فتوحي
تيمور نخواهي شد از اين لنگ شدن ها
پاي طلبم بود و به منزل نرسيدم
من ماندم و فرسوده فرسنگ شدن ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:53  توسط مهدیار | 

فقط يک گام ديگر مانده تا پای بلند دار

کمی آهسته‌تر شايد....نه٬ محکم‌تر قدم بگذار

به شدت خسته‌ام از خود٬ به سختی خسته‌ام ازتو

بيا ای جان بی‌ارزش٬ بيا دست از سرم بردار

نه با جن نسبتی دارم٬ نه از اقوام انسانم

مرا از من بگير و دست موجودی دگر بسپار

خدايا گرچه کفر است اين٬ ولی يک شب از اين شب‌ها

فقط يک لحظه- يک لحظه- خودت را جای من بگذار

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 7:57  توسط مهدیار | 

هرچند که از جوش و خروشش سخن است

یک عمــر نفهمید که دریـــــا، کــــفن است

ماییم که مشتاق صعودیم ای کوه!

تـنها هنـــر رود ، فـــرود آمـــــدن است!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:26  توسط مهدیار | 

گفتم کمی از بهار خون حرف بزن
از غیرت شهر واژگون حرف بزن
وقتی پدرم شهید شد مجنون بود
آقای معلم از جنون حرف بزن!


تا باطن شهر، میزبان خطر است
دستان بهار نیز بی برگ و بر است
لعنت به دروغ زندگی وقتی که
همسایه ز همسایه ی خود بی خبر است

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 7:18  توسط مهدیار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید


بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
پیوندها
!my 360
انجمن خوشنویسان ایران
زنده یاد قیصر امین پور
میلاد عرفان پور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM