![]() |
![]() |
|
|
احتراق لاله را دیدیم ما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:32 توسط مهدیار |
|
|
حالمان بد نیست غم کم می خوریم سنگ را بستند و سگ آزاد شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:51 توسط مهدیار |
|
|
مانکن به خود قیافه ی سنگین گرفته بود شاید دلش از این همه ماشین گرفته بود رسمی تر از همیشه به یک مرد خیره شد پیشانی اش برای کمی چین، گرفته بود مانکن، به جُم نخوردنِ خود عمق می دهد اونیز،ژست یک بُت ِ سنگین گرفته بود یک شاه ِ بی تکلف و یک قصر شیشه ای با این خیال مسخره تسکین گرفته بود او اخم کرده باز و به این فکر می کند ای کاش از این قشنگتر آزین گرفته بود
خون ِغرور در شریانهای چوبی اش از فرط خشم،حالت بنزین گرفته بود یک شب که پشت شیشه ی ویترین دو دست را سمت نگاه دختر کف بین گرفته بود- عاشق شدو به کولی کوچک سلام کرد کولی ولی دو چشم، به پایین گرفته بود مانکن که خاطرات خوشی ازهوا نداشت یک لحظه هم برای کمی بغض ،جا نداشت – آهی کشید و گردو غبار از تنش وزید دیگر به سنگ بودن خود اعتنا نداشت هر چند،مملو از هیجان بود- گریه اش مثل ِ تکان نخوردن ِ پلکش صدا نداشت حسی عجیب در دل او قصد اوج کرد در یک قفس که روزنه ای از هوا نداشت عاشق شدو ،به نیت پرواز پلک بست آدم شدو پرنده شدو شیشه را شکست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:13 توسط مهدیار |
|
|
روزی شهریار وقتی در تهران بود، برای خرید نان در صف نانوایی ایستاده بود که یک نفر از راه رسیده و در جلوی شهریار ایستاده و نوبت وی را در صف تصاحب می کند. استاد وقتی به وی اعتراض میکند آن شخص از لهجه استاد متوجه میشود که استاد ترک زبان است و وی را مسخره و ترک خر می نامد. استاد نیز در جواب وی چنین می سراید:
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:5 توسط مهدیار |
|
|
سلام... خداحافظ... چيز تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كنيد تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:16 توسط مهدیار |
|
|
هنوز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:49 توسط مهدیار |
|
|
مرا اینجا از آن گلشن که آورد؟ غریب است این کبود آدمیخوار زمینش چون عقیق ِ آس کرده ست کلاه ابر دارد آفتابش جراحت برق و اخگر انجم اوست به گردون چون غزال ِ مانده در گل فرازش فتنه بار و فتنه بیز است نه باغ است این، نه راغ است این ، نه گلشن نه سر دارم از این سودا نه سامان بسامان کی شود کار من از شاه بپردازم از این اشباح خونخوار مگس وش عنکبوت کام و نام اند سراب است این، سرابُستان من نیست خوشا عهد وقوف و شهریاران
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:3 توسط مهدیار |
|
|
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من خزان به قیمت جان جار میزنید، اما بهار را به پشیزی نمیخرید از من و گر فرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه؟ تیغ از شما، ورید از من برایتان چه بگویم زیاده؟ بانوی من! شما كه با غم من آشناترید از من |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:15 توسط مهدیار |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:6 توسط مهدیار |
|
|
ديري است كه دل، آن دل دلتنگ شدن ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:53 توسط مهدیار |
|
|
فقط يک گام ديگر مانده تا پای بلند دار کمی آهستهتر شايد....نه٬ محکمتر قدم بگذار به شدت خستهام از خود٬ به سختی خستهام ازتو بيا ای جان بیارزش٬ بيا دست از سرم بردار نه با جن نسبتی دارم٬ نه از اقوام انسانم مرا از من بگير و دست موجودی دگر بسپار خدايا گرچه کفر است اين٬ ولی يک شب از اين شبها فقط يک لحظه- يک لحظه- خودت را جای من بگذار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 7:57 توسط مهدیار |
|
|
هرچند که از جوش و خروشش سخن است یک عمــر نفهمید که دریـــــا، کــــفن است ماییم که مشتاق صعودیم ای کوه! تـنها هنـــر رود ، فـــرود آمـــــدن است! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:26 توسط مهدیار |
|
|
گفتم کمی از بهار خون حرف بزن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 7:18 توسط مهدیار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید بلاغت غم من انتشار خواهد یافت اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 |
| پیوندها |
|
!my 360 انجمن خوشنویسان ایران زنده یاد قیصر امین پور میلاد عرفان پور |
|
RSS
|