تبليغاتX
به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی...

نه اينكه فكر كني مرهم احتياج نداشت

كه زخم هاي دل خون من علاج نداشت 

 

تو سبز ماندي و من برگ برگ خشكيدم

كه آنچه داشت شقايق به سينه كاج نداشت

 

منم ! خليفه ي تنهاي رانده از فردوس

خليفه اي كه از آغاز تخت و تاج نداشت

 

تفاوت من و اصحاب كهف در اين بود

كه سكه هاي من از ابتدا رواج نداشت

 

نخواست شيخ بيايد مرا كه يافتنم

چراغ نه ! كه به گشتن هم احتياج نداشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:35  توسط مهدیار | 

استاد میگفت برای مبارزه زیبا باید مثل مار برقصی و برای نمایش یه فایت واقعی برامون مثل یه مار رقصید و مبارزه کرد و با اون قامت رشیدش چنان به بدن من ِلاغر اندام پیچید که هنوز یادم نمیره چه طور عجز رو درک کردم.

روز بعد با اون خامی مختص تازه کارها میرقصیدم و مبارزه میکردم.

اما باز یه چیز جدید یاد گرفتم.

اون روز گفت مثل پلنگ سریع باش و با قاطعیت ، قدرت و شدت به نقطه آسیب پذیر دشمن حمله کن، همونطور که پلنگ با اون جسه کوچیکش با قاطعیت به گلوی میش بزرگ جسه حمله میکنه و به طرفه العینی زمینگیرش میکنه.

روز بعد استاد به ما میگفت مثل پشه سریع باشید، همونطور که 5تا پشه میتونن یه آدم قوی هیکل رو کلافه کنن، وقتی قدرتتون نمیچربه از سرعتتون استفاده کنید، همونطور که اون پشه با سرعتش کاری میکنه که اون مرد قوی هیکل از ضعف، خودش تو سر و صورت خودش میزنه!

و روز بعد سبک جدید و جدید و جدید تر، استاد خیلی بزرگوارانه 99 قسمت هنر مبارزه رو به من یاد داد که تو مشت خفه کردن شهوت مقدمه ای برای قسمت نود و نهمش بود، و از روی بزرگواری توضیح داد که قسمت 100 این هنر رو تعقل و تعبد تواما نتیجه میده.

یادمه در جواب این سوال که استاد چطور کمال مبارزه رو یاد گرفتی فقط به من گفت:

چونکه صد آید نود هم پیش ماست!

و بعد گفت در حقیقت من به شما هنر زندگی کردن رو در غالب هنرهای رزمی آموزش میدم.

الان ضعف داره تو سرتاسر وجودم غوغا میکنه ولی سعه صدری که علم فن صدم به من داده مثل دستهای پینه بسته ام روحم رو پرداخته کرده و هر چند که لطافتو از روحم گرفت، ولی علم فن صدم میگه برای بقا چه در زنده مانی چه در زندگانی باید گرفتن امتیازاتی رو به قدرت معنویمون واگذار کنیم، باید قبول کنیم از این مورد ناگزیریم.

 

به خودم میگم مهدیار بهونه ای بیش نیست، مهم نشونی از جانانه که یه خلوص شفاف طلب میکنه:

 

نام من رفته ست روزی بر لب جانان به سهو

اهل دل را، بوی جان می آید از نامم هنوز

 

و هنر یعنی عمق بخشیدن، یعنی باعث لذت ژرف در مخاطب شدن.

درک هنر یعنی درک حافظ و یا تلاش برای درک فردریش نیچه آلمانی و یا حتا درک پسر نیازمندی که از فرط نیاز به دنیا کور شده و علی رغم ظاهر وجیهش در به در دنبال مرتفع کردن نیازشه چه به عنف چه به عرف!

هنر یعنی تلاش کردن همراه با علم به این که:

 

لیس للانسان الا ما سعی

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:15  توسط مهدیار | 

دست من نیست به خدا دیدن تو عادتمه

رفتن و رد شدن از کوچه تو عادتمه

 

به تمنای نگاهی یا شنیدن صدایی

روز و شب پرسه زدن تو کوچه ها عادتمه

 

اگه دستاتو ندارم که تو دستم بگیرم

حس گرمای دو دستت توی خواب عادتمه

 

اگه چشماتو ندارم تا واسم آینه بشه

گریه کردن جلوی آینه یه جور عادتمه

 

واسه اینکه بتونم یادتو از یاد ببرم

تکرار اسم قشنگت تو دلم عادتمه

 

نه که فکر کنی هنوز یه ظرفی روی آتیشم

سوختن و جوشیدن و غل غل زدن عادتمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:30  توسط مهدیار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید


بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

نوشته های پیشین
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
پیوندها
!my 360
انجمن خوشنویسان ایران
زنده یاد قیصر امین پور
میلاد عرفان پور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM